شکوفه های زیتون– هرگز به توانگری و توانایی خویش مغرور مباشید. ناگهان توانگر را درویش و توانا را ناتوان خواهید دید. «نهج البلاغه علی(ع)»

در روزگاران گذشته، که اوضاع بارندگی مناسب بود. و مردم کاسه های نیازشان را برعکس نمی گرفتند. خداوند هم سخاوتش را دریغ نمی کرد. و لبریز می شد از رحمت الهی! و در نتیجه سفیدرود خوش می درخشید و موج می زد از زیبایی. و برای خودش ابر قدرتی بود. گذر از عرض پهناورش، دریا دل می طلبید و ناخدا می خواست. هر محله ای برای خودش قایق داشت که به همت دو نفر هدایت می شد افرادی قدرتمند که بتواند پارو بزنند. و با امواج سهمگینش سرشاخ شوند و زور آزمایی کنند این قایق به کرجی معروف بود و شهرت داشت. و مردم برای رسیدن به جاده آسفالته، مجبور می شدند از عرض رود گذر کنند. سفیدرود به تنهایی دریایی بود پر تلاطم و نظر کردن به قامتش دلیری می خواست. مخصوصاً در بهار، فصل بارندگی.

نشستن در داخل کرجی با خواندن شهادتین همراه بود. و به تماشای مرگ ایستادن!

قریب به بیست نفر در یک قایق با داشتن بار و بُنه. و از طرفی نهیب امواج و قدرت نمایی آن عرصه را بر همه تنگ می کرد. و رسیدن همراه بود با راز و نیاز، و تسلیم به رضای خداوندی! ولی کرجی بانان، دریا دل و صبور! و هم اکنون می بینیم که این دنیا به هیچ ابر قدرتی هم وفا نکرده است.

سفیدرود با آن همه عظمت، و یال و کوپال، به برکه ای ناچیز تبدیل شده است و آن هم آب و فاضلاب یعنی دور ماندن از نعمت خداوندی، به جهت کفران نعمت! سفیدرود در آن شرایط، پُر جوش و خروشانش، که سد پر می شد از رحمت الهی. برای حفاظت و امنیت آن، آب را رها سازی می کردند. خروجی آب همراه بود با گل و لای، آن هم به شدت غلیظ و مات. که این وضعیت تا چند روزی پایدار بود. ولی نابودی ماهی های بی نوا را به همراه داشت این زبان بسته ها، به دنبال راه فرار از این مهلکه بودند. و پناه بردن به مسیرهای کم عمق رودخانه ولی از طرفی مردم در پای کار آماده بودند. با تمام قوا و سلاح برای صید!

و هر کس در حد و اندازه و با حرص طمع در این ماراتن سهیم بودند.

و کیسه کیسه ماهی تلمبار بر روی هم! ماهی ها هم تسلیم و در دام روزگار اسیر! فقط همگی آنها دهان باز و بسته می کردند و با چشمان خود ایما و اشاره داشتند. ولی هیچکس و حتی یک نفر برای نجاتشان پا پیش نمی گذاشت و زنده ماندن آنها را درک نمی کرد. این آب گل آلود به نفع یک طایفه بود و به ضرر ماهی های زبان بسته. حال چنین تراژدی غم انگیزی در جامع فعلی ما رقم خورده است. مدتی است بازار داد و ستد گل آلود شده است.

و مردم برای نجات خود از این مهلکه سرگردانند! و در دست طمع ورزی، از خدا بی خبران گرفتار. خلاصه ی داستان اینست که زمان گذر است و همه داشته های انسان در معرض باد فنا. و این دار و ندارها محکی است بر انسانیت ما. تا از گنداب به زلالی برسیم و ناجی و نجات هم باشیم. انسان نقطه ایست بین دو بی نهایت. بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته. بنگر به کدام راه میروی.

جفرود فتحی پور خرشکی

این خبر را به اشتراک بگذارید :