شکوفه های زیتون– شکوفه های پامچال و گل بنفشه در پای رود، مستانه عشوه می کنند. و ناز نازان از بهاران خبر می دهند.

شمیم گُل در هر کجا پیچیده است. قاصدک بانو بهار آمده است! خالق زیبایی ها را شاکریم که به ریشه  ی خشکیده گیاه، روحی دوباره می بخشد و عشق هدیه دارد. تا مهربانیش را به نمایش بگذارد. همه خلایق لبخند دارند بر نگاه او! گشودن دفتر معرفت در مقام کبریایی اش بر همه عارفان مبارک باد. رسم وفا این است.کهنگاهی باشد. بر آداب و سُنن مردمان سرزمین شکوفه های زیتون، که در گذشته برگزار می گردید. در ایام نوروز. تا میثاقی باشد. با بزرگانی که به ما عشق آموختند. و گرمی می بخشیدند. در روزگاران سخت و این تحفه برگ سبزی باشد. به یاد و بوی آنها و به عشق و زیبایی کلامشان! نوروز برای عارفان این سرزمین، رویش دوباره است. بر خواستن و قد اعلم کردن، در برابر سختی های روزگار! و رسیدن به اوج قلّه های امید. نوروز وعده گاه عشق است. رستاخیز کُون و مکان. رُستن از قید و بَند همة پلیدی ها و زنگار کینه و کُدورت! نوروز به پاس خردمندی ایرانیان منزلت یافت. که نسل به نسل میراث دار آن شدند. که پاینده باشد به نور خدا. آمدن بهار دلواپسی خاصی را رقم می زند. و به چرخه زندگی امید دوباره می بخشد. و چنان اعجاز می آفریند. که همه قربانی دارند به پای او. و این زیبایی ها به نوروز عمری دوباره می بخشد و جذابیت می آفریند. و جماعت را برآن می دارد. که بهترین ها رقم بزنند به پاس آمدنش. که سرفصل آن نزد مردم خانه تکانی بود.که این سختی کار نزد خانم های خانه و دختر خانم ها صورت می گرفت. آوردن خاک سفید از اطراف آبادی با پای پیاده کمی دشوار بود. ولی به خانه های کاه گِلی، رونق دو چندان می بخشید. و لذت بخش بود.  و پس از نظافت خانه و برو حیاط که اتمام می رسید. نوبت پخت نان محلی بود که رنگ و بوی خاصی داشت بوی زیبایی های خداوند. سه نوع نان درست می کردند. لواش، پنجه کش و گورت برای پذیرایی مهمان و خانواده. و بعد از پخت نان نوبت درست کردن سمنو بود که طرفداران زیادی داشت. این هنر عشق و صفای دل می طلبید. و کلانتر می خواست. اقتدا به دخت پیغمبر خدا! تا شیرینی برکت خدا را دو چندان شود. پدر خانواده هم، کوله باری از مسئولیت و دلواپسی به همراه داشت. و نگران کم و کاستی زندگی. ما پسربچه ها هم خوشحال و سرزنده از آمدن عید. و آزاد شدن از قید و بند و مشکلات مدرسه. ازتکالیف شبش و از کتک خوردنهای روزش. و از همه مهمتر طی کردن مسیر راه کوهستانی برای رسیدن به مدرسه. و آن هم در شرایط سخت آب و هوایی بود. سرما و یخبندان بیداد می کرد. و استخوان سوز بود. کفش و لباس که نداشتنش بهتر بود. و در کنار آن مسئولیت زندگی هم اضاف بود و مزید.

در امر کشاورزی و دامداری و امورات خانه سهیم بودیم. صبح سحر به سوی مدرسه حرکت می کردیم یک دقیقه تأخیر مساوی بود با ترکه چوب انار و زیتون که نوش جان می کردیم و اخراج از مدرسه با این ناملایمات! تعطیلی مدرسه مرهمی بود بر زخم تنمان و خوشحالی بی مثالش. یک هفته مانده به عید نوروزخوانان به محل می آمدند و رسیدن بهار را خبر می دادند. و از صاحب خانه مژدگانی می گرفتند. شب چهارشنبه آخر سال بزرگترها خار و خاشاک باغ را جمع می کردند و با باقیمانده کاه و کلش، هفت عدد کوپه به فاصله هم درست می کردند و آتش می زدند و همه اهل خانه یک به یک از روی آن می پریدند. و می گفتند سرخی آتش مال من و زردی من مال او. شب عید گله داران. یک برة کوچک را انتخاب می کردند و بر پیشانی او حنا می گذاشتند. و بر گردن او دستمال قرمز می بستند و بغل می کردند. و در خانه ها را می زدند. و بره را به داخل خانه می بردند. و صاحب خانه خوشحال می شد و با نُقل و شیرینی از آنها پذیرایی می کرد. و باور داشتند که آمدن بره گوسفند باعث خیر و برکت است.

روز عید باید زودتر از همیشه بیدار می شدیم. و طبق دستور خانواده به کنار رودخانه می رفتیم. و دست و صورت به آب می زدیم. و بعد سر سفره هفت سین می نشستیم چون بزرگترها باور داشتند دیر بیدار شدن و زیاد خوابیدن در روز عید تنبلی و کسالت تاآخر سال به همراه دارد.

روز عید همه مردها و بچه ها در مغازه های محل جمع می شدند و یکدیگر را می بوسیدن و عید مبارک می گفتند و سپس چند ساعتی به صورت دست جمعی حرکت می کردند. و یک یک خانه ها را سرکشی می کردند و چند دقیقه ای می نشستند. و پس از پذیرایی و ادای احترام و تبریک عید به خانه دیگری می رفتند که تا ظهر به طول می انجامید. و بعد از ظهر نوبت خانم ها بود. تعطیلات عید میدان زورآزمایی جوانان بود در زمینهای کشاورزی. اعلم کردن تور والیبال و دهها ورزش دیگر که تا روز سیزده ادامه داشت. و بزرگترها هم مشوق و در پای کار آماده. که خیلی جذاب و دیدنی بود. پدر و مادرها در این ایام نوروز، به امامزاده می رفتند و زیارت و فاتحه برای اهل قبور داشتند. و مقداری از خاک اطراف را به جهت تبرک به خانه می آوردند. و ذره ای به زبان بچه ها آلوده می کردند و به دام ها هم می دادند و اطراف خانه می ریختند، و عقیده داشتند که این تربت پاک شهدا معجزه می کند. و همه را از گزند بلایا دور نگه می دارد. که انصافاً هم همین طور بود. روز سیزده بدر همه اهالی محل ناهار را به بیرون از آبادی می رفتند. و آنجا چشم انداز زیبایی داشت و چندین محل به آنجا می آمدند که پس از صرف ناهار کُشتی گیله مردی شروع می شد. و جوانان دو محل رقابت می کردند. و بزرگترها میدان دار بودند که صحنه زیبایی آفریده می شد که بسیار دلپذیر بود. و آخر داستان هفت سنگ به رودخانه می انداختند. و می گفتند سیزده بدر سال دیگر.

جفرود فتحی پور خرشکی

این خبر را به اشتراک بگذارید :