شکوفه های زیتون– دل دادن به آواز کشاورزان و باغداران سرزمین صلح و دوستی کار همیشگی اوست، زمین را می گویم، زمینی که همیشه با آغوشی گرم، دانه های بازیگوش درون مشت کشاورزان را پذیرا می شود و آنان را با لطافتی وصف ناشدنی در آغوش می کشد، زمینی که استوار می ایستد هنگامی که کشاورزان بیل و کلنگ به دست می گیرند و برای جدایی میان سنگ و خاک، تداعی گر دردی شیرین برایش می شوند…زمینی که گاهی قلقلک داده می شود و می خندد، آن هنگام که کودکان سرزمین زیتون به رویش خانه هایی می کشند برای بازی لی لی، زمینی که گاهی تر می شود برای بدرقه ی عزیزی که قصد سفر دارد، زمینی که…زمینی که روزی خسته شد از یک جای نشستن، تکانی به خود داد تا گنج های بیشمارش را برای مردمی که با مهربانی، دست نوازش به رویش می کشند، آشکار سازد، او نمی دانست که با تکان خوردنش، دل کودکانی که با رویایی شیرین به رویش آرمیده اند را تکان خواهد داد، او نمی دانست که با تکانه هایش، رویای شیرین مریم و علی را که فصل بهار با آغاز زندگی شان گره خورده بود، به درون خود خواهد کشاند، به جایی که دیگر آغوش گرمش پذیرای آرزوها نیست، او فقط تکانی به خود داد و عدد ۶۹ را برای همیشه در یاد مردمان سرزمین دوستی به یادگار گذاشت…

آن شب که زمین تکانی به خود داد، رویاهای بیشماری از جنس فوتبال در ذهن کودکان روستا و شهر در جریان بود، شاید آن شب، کودکان دیار دوستی رویای جمعه را در سر می پروراندند، رویای آغوش گرم پدری که از شهری دیگر با دستانی سراسر ز مهر باز می گردد و پیچیدن عطر قرمه سبزی در خانه ی کاهگلی شان، شاید آن شب مادرانی از سرزمین زیتون، نخود هایی را خیسانده بودند برای آش پشت پای فرزندی که با خیالی آسوده او را به خدمت سربازی بدرقه کنند، شاید اگر آن شب، زمین تکانی به خود نمی داد، امروز، درخت تنومند باغچه ی مادربزرگ، تنها نمی ماند، درخت گردویی که با به دنیا آمدن نوه اش به زمین امانت داده بود… شاید آن شب، درست در ساعت ۳۰ دقیقه ی بامداد روز پنج شنبه ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۹، زمین با خرداد وداعی داشت و برای او دستی تکان می داد. ای کاش می شد به همین سادگی زلزله ها به جای غصه، قصه ای شوند برای شب نشینی ها، تا هرگاه زمین تکانی به خود می دهد، با آسودگی از استواری بنای خانه ی خود، کنار یکدیگر بنشینیم و قصه ای دیگر در ذهن بیافرینیم، قصه ای که قهرمان داستانش هیچ دلی را به لرزه نمی آورد…اینک ۲۹ سال از آن واقعه ی تلخ در گذر است و مردمان دیار صلح و دوستی، هنوز دانه های میوه ی درخت زیتون را به آغوش گرم زمین می سپرند و مادربزرگ هنوز آب می دهد به درخت تنهای ۲۹ ساله ای که گوشه ی باغچه قد می کشد، هر چند که هر سال، نسیم شمع های روی کیکش را فوت می کند…

یاد و خاطره ی مسافران ایستگاه ۶۹، تا همیشه برای مردمان دیار صلح و دوستی زنده خواهد ماند، روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

محدثه رضایی زاده

این خبر را به اشتراک بگذارید :