تاریخ انتشار: پنج شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ | ۱۳:۳۳ ب.ظ
روزهای روشن فاطمه/ گفتگو با روشندل موفق رودباری به مناسبت روز دختر
شکوفه های زیتون– دختران دنیای عجیبی دارند عجیب بودنش از همان روزهای کودکی نمایان است همان روزهایی که مادر می شوند برای عروسک هایشان،  همان روزهایی که در دل پدرانشان قند آب می شود از راه رفتن و بلبل زبانی های گاه و بیگاهشان… همان هایی که بعد از ناراحتی ها بی مهابا گریان می […]

شکوفه های زیتون– دختران دنیای عجیبی دارند عجیب بودنش از همان روزهای کودکی نمایان است همان روزهایی که مادر می شوند برای عروسک هایشان،  همان روزهایی که در دل پدرانشان قند آب می شود از راه رفتن و بلبل زبانی های گاه و بیگاهشان… همان هایی که بعد از ناراحتی ها بی مهابا گریان می شوند و ابایی ندارند از اینکه کسی اشک های غلطان روی گونه شان را ببیند.. علاقه به رنگ صورتی، عروسک های مختلف و دامن های رنگی همه از دلخوشی های دنیای شاد دخترانه خبر می دهد. کم کم که بزرگتر می شوند با ناراحتی دیگران ناراحتند و با خوشحالی شان ذوق زده می شوند… دختران دنیای عجیبی دارند و شاید همین عجیب بودن است که سبب می شود شخصیت اول بیشترین داستان های معروف کمپانی والت دیزنی همچون سفید برفی و سیندرلا را به خود اختصاص دهند. اما با تمام این تفاسیر میلاد حضرت فاطمه معصومه(س) در ایران هر سال بهانه ای است برای نام بردن از دختران این سرزمین. دخترانی که با وجود تبعیض ها و سختی های فراوان همچنان سعی بر این دارند تا قدمی برداشته و شاخ و برگ مرارت را کنار زده و به آنچه در آرزویش هستند برسند. خواه بپذیرید یا نه مسیر ادامه راه برای دختران ناهموارتر از پسران است. اما در این میان هستند دخترانی که با تمایزی یک پله بالاتر و سخت تر از سایرین راه پیشرفت را برای خود هموار کرده و اطرافیان را محو تماشای تلاششان می کنند. یکی از این دختران، اهل دیار صلح و دوستی است. نام فاطمه را بر خود دارد و با امید به روزهای روشن با انرژی وصف ناپذیر هیچگاه نگذاشته است که ندیدن رنگ های دنیا اخمی بر چهره اش بیاندازد. فاطمه یکی از دختران سخت کوش این سرزمین است که اجازه نداده نگاه روشندلانه اش راه پیشرفت و تلاش را بر او ببندد. دستان فاطمه چشمان او هستند. او می تواند با دستانش تمام دنیا را ببیند حتی می تواند خدا را نیز با دستانش لمس کند. می توان گفت آدم های دنیا دو گونه اند دسته ای که با داشتن چشمانی براق اما بی بهره اند از دیدن راستی، حقیقت و زیبایی جهان و در مقابل دسته ای دیگر با نگاهی روشندلانه به زندگی می نگرند و لطافت و زیبایی های آن را لمس می کنند. لمس می کنند مهر عزیزانشان را و می شنوند موسیقی پنهان شده در تک تک کلمات آنها را. فاطمه با تلاش های خستگی ناپذیرش امروز دنیایی سپید به دلنشینی صدای حرکت آب، شرشر باران بهار و خنده ی مستانه کودکان شاد را ساخته است، موفقیت های او یک حس ناب را به همراه دارد برای کسی که از تلاش هایش باخبر می شود. اوج گرفتن او خواه ناخواه انگیزه می دهد بر منی که در حال نوشتن از او هستم و بر شمایی که می خوانی سرگذشت زندگیش را. پس در این گفتگوی خواندنی با فاطمه علی محمدی دانشجوی روشندل دانشگاه گیلان همچون همیشه همراهمان باشید.

اینجانب فاطمه علی محمدی ۲۰ ساله هستم، پس از بدنیا آمدنم خانواده متوجه شرایط متفاوت من با دیگران شدند و آن نابینایی من بود؛ مشخصاً برای آنها قبول این موضوع به راحتی میسر نبود و آنطور که بعدها متوجه شدم مدت زمان زیادی گذشت تا مادرم با این موضوع کنار بیاید، به هر حال این یک واقعیت بود و باید پذیرفته می شد که همینطور هم شد، دوران کودکی من با شیرینی و آرامش خاطر همراه بود که همواره امروز می توانم همچون دیگران از آن دوران به خوبی یاد کنم. یکی از مزیت های زندگی من داشتن خواهری هم سن و سال خودم است چرا که او دوستانی داشت و من نیز طبعاً بواسطه وی با آنها ارتباط برقرار می کردم و این سبب می شد در این زمینه خلائی را احساس نکنم. شرایط در ادامه زندگی من به گونه ای پیش رفت که در ابتدا برای شروع دوران تحصیل قدم در یکی از مدارس شبانه روزی شهر تهران گذاشتم اما پس از مدتی به درخواست خانواده ام و به دلیل عدم تمایل آنها به تحصیل و زندگی در این مدرسه و دور بودن از خانواده آنجا را ترک کردم. پدر و مادرم علیرغم مخالفت های اطرافیان و ناامیدی آنها از نتیجه بخش بودن، تصمیم گرفتند، خودشان مراحل یادگیری خط بریل را به من آموزش دهند چرا که عقیده داشتند من با سایر کودکان تفاوت چندانی ندارم که در نتیجه آن نیازمند آموزش های خاص در مکان های خاص باشم. مادرم در همان روزهای ابتدایی که من وارد مدرسه شبانه روزی شدم از یکی از دانش آموزان دبیرستانی آنجا خواست تا حروف الفبای بریل را برایش تهیه نماید و به این طریق این حروف را در مدت زمان کوتاه دو روزه آموخت و این آغازی برای شروع آموزش های خانگی من شد. این کار از چند جهت برای من خوب بود چرا که هم از آرامش حضور خانواده بهره مند می شدم و هم با کیفیت بهتری می توانستم آموزش ها را با همراهی آنها فرا گرفته و ادامه دهم. همانطور که پیش تر اشاره کردم طرز تفکر خانواده ام نسبت به شرایط من قطعا بزرگترین شانس زندگی ام بود چرا که آنها اعتقاد داشتند من آنچنان تفاوتی با سایر کودکان ندارم و عاملی در این میان سبب نمی شود که اجباراً آموزش ها را در شرایط خاصی فرا بگیرم و این نوع تفکر، خود عاملی شد برای ایجاد انگیزه ای قدرتمند در وجود من تا خود را متفاوت از دیگران ندانم و همچون همسالانم به صورت عادی رفتار کنم. بعد از بازگشتم از تهران مادرم آموزش خط بریل به مرا آغاز کرد و بعدها به کمک یکی از آشنایان با خانم حاجیان به عنوان اولین معلم خود آشنا شدم و این آشنایی بابی برای آغاز تحصیل در مدرسه استثنایی شهر منجیل شد. پیشرفت موفقیت آمیز من بعد از گذشت قریب به چهار سال تحصیل در این مدرسه سبب شد تا بتوانم در مدرسه عادی کنار سایر دانش آموزان به درس خواندن ادامه دهم.

در دوره های راهنمایی و خصوصا دبیرستان با برخی معلمان به مشکل بر می خوردم، نادیده گرفتن شرایط از همه چیز ناراحت کننده تر بود. اینکه نیاز داشتم در بعضی مواقع به من کمک شود مثل شیوه امتحان دادن و طبیعتاً این مسائل بر من تاثیر گذاشته و ناراحتم می کرد اما خب همراهان همیشگی من در محیط خانه کمکم می کردند و این ناراحتی ها برطرف می شد. ورودم به مدرسه ۱۷ شهریور رودبار سبب شد تا با خانم فتوت آشنا شوم ایشان یکی از بهترین انسان هایی بودند که من در طول زندگیم شناخته ام و خیلی تلاش کردند تا شرایط را برای من بهبود بخشند تا با سختی کمتری مواجه شوم خوشحالم که بگویم تا امروز کم نبودند کسانی که به من کمک کردند.

آموزش دیدن در کنار دانش آموزان عادی به تنهایی مشکلاتی را در این زمینه برای من به وجود آورد اما خب من کسی نبودم که به راحتی کم بیاورم و خود را کنار بکشم. دلسرد نشدم، می توانم بگویم که با انرژی روز افزونی که در خود داشتم و از خانواده ام دریافت می کردم ادامه دادم، توانایی من در برقراری ارتباط با دیگران بالا بود و می توانستم خیلی راحت به اطرافیان نزدیک شوم، در دوران دبیرستان زمانیکه متوجه شدم از طریق تحصیل در رشته روانشناسی می توانم با برقراری ارتباط با دیگران به آنها کمک کنم به این حیطه علاقمند شدم در آغاز دوران دبیرستان هدفم را مشخص کردم و تصمیم گرفتم در این رشته ادامه تحصیل دهم از طرفی تحصیل در یک دانشگاه برتر برایم از اهمیت ویژه ای برخوردار بود چرا که در هر صورت برای تحصیل در دانشگاه به دلیل شرایط خاصم با مشکلات مهمتری نسبت به سایرین مواجه بودم پس قاعدتاً باید دانشگاهی را انتخاب می کردم که ارزش جنگیدن با سختی را داشته باشد بنابراین دانشگاه گیلان را برای ادامه تحصیل برگزیدم و تا جایی که در توانم بود برای رسیدن به آن تلاش کردم. سالها به همین منوال گذشت تا به زمان کنکور رسیدم و طبق روال همیشگی ام با جدیتی بیش از گذشته به مطالعه ادامه دادم من این را خواستم و خوشبختانه امروز به هدفم رسیده ام. حمایت محکم خانواده از من در طول تمام این سالها عاملی بود که اگر کسی هم نظری بر عدم موفقیت من داشت هیچگاه جرأت بیان آن را نداشته باشد و در نتیجه من با آرامش خاطر بیشتری به راهم ادامه دهم.

خانواده ام به دلیل اینکه محل تحصیل من و خواهرم رشت بود به آنجا نقل مکان کردند و در حال حاضر در این شهر زندگی می کنیم اما مدت ها به دلیل رفت و آمد های فراوان هزینه های بسیاری را علاوه بر هزینه های جاری زندگی همچون عوارض رفت آمد به رشت متحمل می شدیم. من معمولا به تنهایی بیرون نمی روم اما در موارد خاص هم با استفاده از عصا تردد می کنم. برای رفتن به دانشگاه با مشکل خاصی مواجه نیستم، مسیر رسیدن به دانشگاه را همراه با پدر و مادرم می روم و مسیر محوطه داخلی دانشگاه را به تنهایی و با استفاده از عصا طی می کنم و مشکل خاصی در این زمینه ندارم.

خوشبختانه از رشته ی تحصیلی و دانشگاهی که انتخاب کرده ام راضی هستم همه چیز صددرصد خوب نیست اما می توانم بگویم اساتید دلسوز و مهربانم در دانشگاه همراهی ام می کنند و شرایط به نسبت خوبی را تجربه می کنم. متاسفانه در جامعه ی ما شرایط خوبی برای افراد با شرایط خاص مهیا نیست و ارائه خدمات از طرف نهادهایی همچون بهزیستی هم اگر باشد بسیار کمتر از آن حدی است که مورد نیاز ماست.

شاید بزرگترین مشکلی که تا به امروز با آن مواجه شده ام نبود کتاب های رشته ی تحصیلی من متناسب با شرایطم بوده است. برای کسی که تحصیل می کند کتاب مهمترین چیز است و متاسفانه همیشه کمترین دسترسی را به آن داشته ام و مسلماً به این دلیل با سختی بسیاری روبرو شده ام به نحوی که مادرم کتاب های معمولی را تهیه می کرد و با همراهی خواهرم مطالب را خوانده و ضبط می کردند تا من بتوانم با گوش دادن به صداهای ضبط شده آنها را بیاموزم البته که کتاب های خاصی هم بود که مادر و خواهرم توانایی خواندن و ضبط آن را نداشتند و ناچار می شدیم آنها را با هزینه هنگفت به صوت تبدیل کنیم. نزدیک ترین همراهم در زندگی خانواده و خصوصا مادرم هستند.

ضبط کردن کتاب های من توسط مادرم که حتی در بعضی مواقع به ۹۰۰ صفحه هم می رسد گاهی اوقات روند طبیعی زندگی ما را مختل می کند اما همه ی اینها وقتی نتیجه خوبی را دارد همه ما را خوشحال می کند. افرادی بودند که در ابتدا وقتی مطلع شدند من از مدرسه شبانه روزی برگشته ام و تصمیم مادرم این است که در خانه به من آموزش داده و مرا در مدارس عادی مشغول به تحصیل کند، انتقاد کردند و این کار را بی نتیجه می دانستند اما به مرور زمان وقتی شاهد پیشرفت ها بودند نظرشان تغییر کرد هر چند که صراحتاً این را بیان نمی کنند اما امروز خودشان مشوق من هستند.

در سال های کودکی ام مادرم معتقد بود که من در حوزه های دیگری هم قابلیت پیشرفت دارم و تمام زندگیم نباید منوط به ادامه تحصیلم باشد. بخصوص موسیقی که در این مسیر نکته مهم یافتن کسی بود که بتواند به من آموزش دهد. پس از مدتی مربی مورد نظر پیدا شد آقای محمدرضا صفرپور استاد دلسوز موسیقی من که از زمان چهار سالگی در رودبار آموزش پیانو به من را آغاز کردند اما متاسفانه شرایط به نحوی پیش رفت که من پس از ۱۲ سال مجبور شدم از این آموزش ها کناره گیری کنم و یکی از دلایل اصلی آن نداشتن ساز پیانو بود که برای تهیه ی آن نیز از ارگان های مختلفی درخواست مساعدت نمودم اما نتیجه ای را در بر نداشت. در ادامه آموختن زبان انگلیسی را شروع کردم که همه اینها با همراهی خانواده ام محقق شد. در آموختن زبان نیز با مشکل نبودن کتاب مواجه هستم چرا که مجبورم کتاب ها را به تهران ارسال نموده تا به خط بریل تبدیل شود تا بتوانم از آنها استفاده کنم با این حال آقایان پوردولت، طیب نژاد و حسینی در این زمینه همیشه همراهم بودند که از آنها کمال تشکر را دارم. پدرم همواره در این میان نقش اصلی و حمایت کننده را ایفا کردند. قطعا اگر همراهی پدر و مادرم را نداشتم به موفقیت هایی که امروز شاهد آن هستم نمی رسیدم. بٌعد دیگر ارتباطات من بعد از خانواده و دوستان ارتباط با مردم عادی است که از آنها می خواهم تا در برخورد با من و کسانی که شرایطی همچون من دارند عادی رفتار کنند چرا که ما تفاوتی با آنها نداریم و نیازی نیست آنها نیز تفاوتی را در ارتباط با ما قائل باشند.

جا دارد اینجا اشاره ای کنم به مشکلاتی که من و تمام روشندلان با آن روبرو هستیم. مشکلاتی که به نظر می رسد برای همه عادی شده است. مردم به شرایط سختی که برای افراد نابینا وجود دارد عادت کرده اند و نسبت به ایرادات عکس العملی ندارند. همه ی مردم چه کسانی که از خدمات استفاده می کنند، چه کسانی که مسئول و طرح دهنده هستند و چه کسانی که تنها سازنده اند باید به این موضوع دقت داشته باشند که در تعبیه موانع در پیاده رو ها شاید روشندلی هم باشد که از آنجا عبور کند. از تمامی این افراد می خواهم مسیرهای عبور و مرور را به گونه ای بسازند که نه تنها روشندلان بلکه تمام کسانی که دارای شرایط ویژه هستند بتوانند از آن استفاده نموده و عبور و مرور داشته باشند.

امروز برنامه ام برای آینده ادامه تحصیلم است تا جایی که در توان دارم این مسیر را ادامه می دهم چون هدفم داشتن شغل در رشته تحصیلی خودم است و یکی از آرزوهایم اشتغال در یک مرکز مشاوره به عنوان دکتر روانشناس است.

این نگاه که دختران در شهر های کوچکتر نمی توانند به موفقیت و پیشرفت قابل توجهی برسند اشتباه است. در کنار دخترانی که انگیزه چندانی برای پیشرفت ندارند هستند دخترانی که تلاش می کنند و خودشان آینده را برای خود به بهترین شکل می سازند در این میان مهم ترین موضوع طرز تفکر آدمها نسبت به موفقیت است. زندگی ما هیچگاه تکرار نخواهد شد و مهم این است که از لحظه لحظه آن در هر شرایطی که هست استفاده کنیم و همیشه به دنبال این نباشیم که محیط پیرامون و کاستی های آن را تغییر دهیم می دانم که می شود شرایط را تغییر داد اما تغییر اولیه را ابتدا از خودمان شروع کنیم و سعی بر این داشته باشیم که از شرایط به همان شکلی که هست بهترین استفاده را ببریم.

در پایان می خواهم از تمام کسانی که همواره حمایتم کردند تشکر کنم از خانواده ی همیشه همراهم، از آقای طیب نژاد و آقای پوردولت و مدیر مدرسه ۱۷ شهریور سرکار خانم فتوت که نقش مهمی در موفقیتم داشتند کمال قدردانی را دارم.

ربابه حسن پور

آخرين اخبار
پر بحث ترين
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
محل كد آمار