کد خبر : 57366
تاریخ انتشار : یکشنبه 5 ژانویه 2020 - 16:03

۲۵ سال پرستاری بی منت، سرفرازی ام در برابر خداوند است

۲۵ سال پرستاری بی منت، سرفرازی ام در برابر خداوند است

طاهره حیدری شیبایی، ۵۰ ساله و ساکن روستای شهران هستم و دو فرزند دختر و یک فرزند پسر دارم. پسر و دختر کوچکم متأهل هستند و دختر بزرگم، پرستو معلول ذهنی می باشد. همسرم نیز ۱۲ سال پیش به علت بیماری سرطان از دنیا رفت و من ماندم و سه فرزند… .

به گزارش شکوفه های زیتون www. sh-zeitoun.ir

فهیمه حسینی-محدثه رضایی زاده

به دنبال بهترین واژه و خلق بهترین سطر برای از تو نوشتن کوله باری از زمان را به روی دوش انداختم و در خاطرم در جستجوی واژه ای بودم که اگر در کنارت قرار گیرد خیال خوانندگان را آسوده سازد و مرا از داستان سرایی بی نیاز… . واژگان بسیاری همانند انسانیت، لبخند، سفیدپوشی، مهربانی، خستگی ناپذیری و… برای از تو گفتن صحبت بسیار داشتند اما عشق در سکوتی گرم، گویای تمام صحبت ها بود. پرستاری یعنی عشق و این جمله ای بس آشنا به گوش است و این نه از روی کلیشه، که احساس را از واژگان می دزدد و عادت را بر گردنشان می آویزد، بلکه از برای با تو نشستن و اندکی هم صحبتی و راندن در پیچ و خم زندگیت است. پرستاری یعنی سفر در خاطرات بیمار برای یافتن یک نشانی از خاستگاه دردش، یعنی تلاش برای احساس دوباره ی تاج سلامتی بر سر هم نوعانت، آن هنگام که تب و بیماری، انسانی را در خود می کشاند و او را به سرزمینی می برد که اشیاءش بزرگ و کوچک می شوند، پرستاری یعنی تو نیز همانند بیمارت به دنیا بنگری و به مهتاب بد بگویی…

با یادآوری روز پرستار، تصورمان متوجه بیمارستان ها و مراکز درمانی شهر خواهد شد، سفیدپوشانی که هر روز در کارزار خستگی و لبخند حاضر می شوند و خوب می دانند که پرستاری واژه ای است فراتر از زمان و مکان، گاهی می تواند در خانه ای تجلی یابد و گاهی همچون حضرت زینب(س) پرستار ارزش ها شود و بر ابدیت تاثیر بگذارد و اما همانند تو را به سادگی می توان در گوشه گوشه ی شهر یافت، زنان و مردانی که با عشق ملحفه ی عزیزانشان را که در بستر بیماری هستند، می تکانند و گاهی دستی به ملحفه ها نمی زنند که شاید آخرین ردی باشد که از زیستن بر این کره ی خاکی از خود به یادگار گذاشته اند. مردمانی که سفید پوش نیستند اما پرستارانی هستند که آموخته اند عشق و تنها عشق خواسته ی هر فردی از کائنات است و انسان بیمار، هنوز روحی دارد سالم که خواستار توجه است. تویی که برایت گاهی خستگی پیروز میدان می شود و جشن ها و نوروز و … برایت بی معنی، تویی که یک نشانه از بهبودی عزیزت، چشمی پر از ژرفا برای دیدن زیبایی های دنیا به تو می بخشد و آن چنان به نوروز و دورهمی های کوچک می نگری که دیگران کمتر زیبایی های آن را احساس می کنند. تویی که مادرانه هر صبح به امید سلام می گویی و او را در کنار فرزندت می نشانی و آن گونه راه می روی و آواز می خوانی و لبخند می زنی که بیماری با تمام روزمرگی هایش از خانه ات به در می شود. در ادامه آن چه که میبینی و خوانندگان می خوانند، حاصل گفت و گوی میان من و توست، راستی، روز پرستار بر تو مبارک.

طاهره حیدری شیبایی، ۵۰ ساله و ساکن روستای شهران هستم و دو فرزند دختر و یک فرزند پسر دارم. پسر و دختر کوچکم متأهل هستند و دختر بزرگم، پرستو معلول ذهنی می باشد. همسرم نیز ۱۲ سال پیش به علت بیماری سرطان از دنیا رفت و من ماندم و سه فرزند… .

پرستو ۲۵ سال دارد و مادرزاد معلول بود. من و همسرم از دنیا آمدنش بسیار خوشحال بودیم، نخستین تجربه مادر بودن را حس کردم. از همان لحظه ای که پرستو را در آغوش گرفتم فهمیدم که مادر شدن یعنی پذیرفتن مسئولیتی بسیار سنگین و دشوار که شاید برخی از به زبان آوردنش هم خسته شوند چه رسد به درک و لمسش. مادر بودن یعنی مراقبت از فرزندان، فرقی نمی کند چند ساله باشند، متأهل باشند یا مجرد، بچه داشته باشند یا نه، دور باشند یا نزدیک. مادر یعنی از بیماری فرزند تب کردن اما بروز ندادن، یعنی با لبخند فرزند قهقهه زدن، یعنی دلشکسته شدن از دیدن کوچکترین ناراحتی در صورت فرزند، یعنی برای تحقق خواسته فرزند زمین و زمان را به هم دوختن، یعنی برای شاد کردن جگر گوشه ات از جان خود گذشتن. مادر بودن تعاریف بسیاری دارد که اگر بخواهیم تمام آنها و حس های مادرانه را لیست کنیم کتابی قطور می شود.

سالهای اول و دوم کودکی پرستو همچون دیگر بچه ها گذشت و من و همسرم خوشحال و مسرور از پدر و مادر شدنمان به زندگی ادامه می دادیم تا اینکه دخترمان سه ساله شد، آن هنگام متوجه بیماری او شدیم. روزی که پزشکان متوجه معلولیت فرزندم شدند و مسئله را به من منتقل کردند گویی دنیا بر سرم خراب شد. چرا؟ چرا دختر کوچولوی من؟ چرا پرستوی من متمایز از دیگر هم سن و سالانش شد؟ تحملش آسان نبود و ماه ها طول کشید تا بتوانم با این قضیه کنار بیایم اما خب تکلیف چه بود؟ آیا با ناراحتی های من پرستو سالم می شد؟ باید می پذیرفتم. این هم حکمت خدا بود، سرنوشت خانواده و دختر من اینگونه رقم خورده بود. ما که از قسمت و حکمتی که پروردگارمان نوشته بی اطلاعیم، خداوند را شکر گفتم و از او برای ادامه راه و تحمل این وضعیت کمک خواستم. با عزمی راسخ در مسیر جدید مادری پا گذاشتم. حال من نه تنها مادر بلکه پرستار مادام العمر پرستو بودم. پرستار بودن که فقط به تحصیلات و کار کردن در مراکز درمانی نیست. تنها آنهایی که «پرستار» خطاب می شوند پرستار نیستند، بلکه مادرانی که فرزندان معلول دارند، زنانی که همسران مجروح دارند و حتی فرزندانی که پدر و مادر سالمند دارند هم پرستار هستند.

وقتی پرستو کوچک تر بود مراقبت از او برای من آسان تر بود اما با بزرگتر شدنش مشکلات هم بیشتر شد، اذیت و آزارها، بهداشت و نظافت، نگهداری و کنترل و … . بچه تر که بود روزهایش با بازی و نقاشی می گذشت. کمی که بزرگتر شد به نهضت سواد آموزی رفت و توانایی های جدیدی همچون نوشتن اعداد و اسم خود را یاد گرفت. ما خوشحال از این قضیه بودیم، دلشاد از اینکه دخترمان مهارت های تازه ای کسب نموده است. اما دیری نپایید که معلم نهضت روستای ما دیگر نیامد و پرستو از ادامه درس باز ماند. ما هم توان مالی برای فرستادنش به مناطق دیگر نداشتیم. حالا او در خانه بود و باید مدرسه رفتن و تحصیل خواهر و برادر کوچکتر از خودش را تماشا می کرد. برای اینکه از این بابت احساس ناراحتی نکند از هیچ تلاشی برای راضی نگه داشتنش دریغ نکردم. اما خب پرستو هم همچون دیگر هم سن و سالانش به تفریحات بیرون از خانه احتیاج داشت، اما شرایطش با دیگران فرق داشت. کسانی که فرزند دختر دارند می دانند که مراقبت از دختر آن هم با معلولیت، خیلی سخت و مشکل است. نمی توانستم پرستو را در کوچه و محله رها کنم تا بازی کند، نمی توانستم در خانه تنها بگذارمش، حتی نمی توانستم به همسایه ها بسپارمش. اوضاع بد نبود تا اینکه همسرم فوت کرد… حالا من تک و تنها باید از سه فرزندم مراقبت می کردم. آن روزها روزهای سختی بود، باید خود را قوی و محکم جلوه می دادم تا فرزندانم احساس تنهایی نکنند. البته هرچقدر هم تلاش می کردم باز نمی توانستم جای خالی پدر را برایشان پر کنم، محبت پدری، حمایت های پدرانه، پشتوانه ای چون کوه… .

اما خب باز هم خدا را سپاس گفتم و تقدیر را پذیرفتم. روزها به سرعت اما سخت می گذشت. باید مایحتاج خانواده را تأمین می کردم اما چطوری؟ نمی دانستم! نه حقوقی از جانب همسرم برایم باقی مانده بود و نه ارث پدری داشتیم. تنها یک تکه زمین بود که با کمک بهزیستی توانستیم دیواری به دورش بکشیم و خانه ای برای خودمان بسازیم. در حال حاضر با پرستو، پسر و نوه پسری ام در این خانه هرچند خوب یا بد زندگی می کنیم. روزهای شاد و ناراحت کننده بسیاری را گذرانده ایم. با گذشت زمان متوجه مشکل تازه ای شدم. من درگیر بیماری روده شده بودم. حالا شدم پرستاری که خودش نیاز به پرستار دارد اما نمی توانستم جا بزنم. اگر بچه ها متوجه این مسئله می شدند چه می شد؟ اگر می فهمیدند که تنها پشتوانه شان هم درگیر بیماری است چه فکری با خود می کردند؟ پرستو چه؟ او چه می کرد؟ هزاران هزار سوال بی جواب در ذهنم بود تا اینکه تصمیم گرفتم فرزندانم را در جریان قرار دهم. عنوان کردنش راحت نبود و همانطور که توقع داشتم پذیرفتنش برای بچه ها هم آسان نبود. تقدیر ما هم اینگونه رقم خورده بود و باز هم شاکر خداوند منان بودیم. حالا نه تنها بیماری پرستو و معیشت خانواده، که هزینه دوا و درمان من هم اضافه شده بود. باید فکری به حال خانواده می کردم و کاری راه می انداختم پس به این فکر افتادم تا در حیاط خانه کشاورزی کوچکی به پا کنم اما پزشکان انجام هرگونه فعالیت را برایم منع کردند، با این حال دست از تلاش برنداشتم و یک روز را به کشاورزی اختصاص دادم اما عصر همان روز به شدت بیمار شده و راهی بیمارستان شدم. اخیراً تماسی از بهزیستی داشتم و گفتند در صورت فراهم آوردن دو ضامن مبلغ ۴۰ میلیون تومان وام برای خرید دام اعطا می کنند اما من توانایی چوپانی هم ندارم. حتی به تشخیص پزشکان نیاز به یک عمل داشتم اما از آنجایی که احتمال می دادند از این عمل زنده بیرون نمی آیم از انجام آن صرف نظر کردند و اکنون دارو مصرف می کنم. از گرانی دارو ها هم که نگویم… قرصی که در گذشته چهار هزار تومان بود اکنون با ۱۲ هزار تومان تهیه می شود. این قرص ها هم که برای یکی دو ماه تجویز نشدند تا به خودم دلداری بدهم دیر یا زود تمام می شود، باید تا آخر عمر آنها را مصرف کنم و متاسفانه بهزیستی هم کمکی در این زمینه نمی کند. وقتی به اداره مراجعه می کنم می گویند برو داروها و آزمایشاتت را انجام بده و فاکتور ها را برایمان بیاور اما من کرایه رفتن به مطب یا آزمایشگاه را ندارم چه برسد به تهیه دارو و انجام آزمایشات. برخی مواقع هم مبلغی معادل ۱۰۰ هزار تومان می دهند که تنها هزینه رفت و آمد می شود.

این مشکلات باعث نشد ذره ای از توجه و پرستاری ام نسبت به پرستو کاسته شود، همچون گذشته از او مراقبت می کردم هرچند که کار سخت تر شده بود. با بزرگ شدنش نظافت و بهداشتش هم تغییر کرده بود ولی اگر من که مادرش هستم از این بابت ابا داشته باشم چطور از دیگران انتظار این کار را داشته باشم؟ درست است که پرستاری از او مشکل است اما همین کار مشکل زمانی که او کنترلی روی رفتار خود ندارد سخت تر هم می شود. در این مواقع عصبی و لجباز می شود، وسایل دم دستش را می شکند، گریه می کند یا به بیرون از خانه می رود و من به سختی می توانم آرامش کنم. اما وقتی کمی آرام می گیرد از رفتارش پشیمان می شود و با بوسه ای در پی جبران اشتباهاتش بر می آید. بارها از دیگران هم شنیده ام که پرستو را به مراکز توانبخشی ببرم اما معتقدم تا زمانی که زنده ام وظیفه نگهداری و پرستاری از فرزند معلولم را دارم و می دانم اگر خداوند در این دنیا سختی هایی را در مسیرم قرار داده اما از بابت نگهداری او آخرتی خوب برایم رقم خواهد زد. این پرستاری روزهای شادی هم دارد برخی مواقع دخترم وسیله ای در خانه همسایه ها می بیند و از من مشابه آن را طلب می کند و وقتی برایش تهیه می کنم بسیار خوشحال می شود و این خوشحالی پرستو باعث می شود تمام سختی ها را فراموش کنم.

متاسفانه مشکلات تمامی ندارد و از بد روزگار به دلیل مسائل مالی مجبور به فروش خانه هستیم. دغدغه نبود مسکن نیز دردی به دردهای من افزود. بعنوان سرپرست خانواده نه منبع درآمد و حقوقی دارم و نه سرمایه و پشتوانه ای که روزهای سختم را به امید آن بگذرانم. پسرم شغلی ندارد و معیشت ما تنها از حقوق پرداختی بهزیستی، کمیته امداد و موسسه خیریه امام رضا(ع) شهرستان می گذرد. اخیراً پزشک معالج پرستو آزمایشاتی برای سلامت گوش و خرید سمعک تجویز نموده اما به دلیل مسائل مالی نه توانایی خرید سمعک دارم و نه حتی معاینات اولیه. توکلم به خداست و دست یاری نزد او دراز می کنم چرا که اگر او بخواهد هیچکس نمی تواند در کارم تعللی ایجاد کند. در انتها این روز را به تمام پرستاران ایران تبریک گفته و آرزوی شفای همه بیماران را دارم.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.